امروز : 24 آذر 1396
top
top
top
top
top
ایمیل
اشتراک
کوچک
فونت
بزرگ
کدخبر:2407
تاریخ انتشار:چهارشنبه 28 تير 11:00

خدا خواسته...

روایتی براساس واقعیت

2تا کافی نیست

من و همسرم، هر دو معلم بودیم.برای اینکه بتوانیم از دو فرزند کوچکم مراقبت کنیم، شیفت های کاری صبح و بعد از ظهر را طوری تنظیم کرده بودیم تا با رفتن یک نفر بر سر کار، یک نفر هم در منزل، از بچه ها نگهداری کند. با سختی و مشقت فراوان، بچه ها کم کم بزرگ شدند. اما همیشه همسرم می گفت: به هیچ عنوان حاضر نیست تا بچه ی دیگری داشته باشیم. همیشه  سختی ها و مشکلات سال های گذشته را یادآوری می کرد. بعد از مدتی، بدون اینکه برنامه ای برای بچه دار شدن داشته باشیم، متوجه شدم که باردار هستم و وقتی موضوع رو با همسرم مطرح کردم، به شدت ناراحت و عصبانی شد و گفت: باید سقطش کنی. گیج و سردرگم شده بودم. نمی دانستم چکار کنم. صحبت های من برای منصرف کردن همسرم، بی فایده بود و بر سقط، پافشاری می کرد. ناامید و درمانده از این مشکل، با خودم گفتم، بهتر است از روحانی که در همسایگی ما زندگی می کند، بخواهم تا در این زمینه استخاره ای بگیرد. استخاره بد بود. حاج آقا گفت: دخترم استخاره ای که گرفتی، برای چه بود؟ با کمی درنگ، گفتم: هیچی حاج آقا، برای خرید خانه، ایشان گفتند: نه، فکر نمی کنم برای خرید خانه بوده باشد. من هم که از همه جا ناامید شده بودم، شروع کردم به گریه کردن و موضوع را با ایشان مطرح کردم. صحبت های ایشان با همسرم موثر واقع شد و ما از سقط فرزندم سوم منصرف شدیم. سال ها گذشت، فرزند بزرگم در اثر بیماری سختی، نیاز به پیوند مغز استخوان داشت، تنها کسی هم که توانست او را از مرگ حتمی نجات دهد، کودک 11 ساله ام بود، که با خواست و اراده خداوند وارد زندگی ما شده بود. 

یادداشت

chapta
استفاده از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلا مانع است