1396,چهارشنبه 18 مرداد14:30

لطف خدا را نفهمید...

روایتی براساس واقعیت: ...به یکی از بیمارستان های تخصصی زنان مراجعه کردم و پنج روزی بستری شدم. طی این مدت با موارد جالب و قابل تاملی برخورد کردم، که روایت آنها خالی از لطف نیست.

2تا کافی نیست: 

خانم جوان دیگری هم به دلیل پوچ بودن بارداری، به بیمارستان مراجعه کرده بود. دو روزی که گذشت و با هم صمیمی شدیم، به من گفت: راستش بارداری من پوچ نبود. با تعجب پرسیدم: یعنی چی؟! 
گفت: من ماما هستم و مدتی پیش برادر جوانم را در حادثه ای از دست دادم. بعد از آن به لحاظ روحی به هم ریختم و تا حدودی دچار افسردگی شدم. در این گیر و دار بود که متوجه شدم باردارم. این شد که با همسرم تصمیم گرفتیم بدون اطلاع خانواده ها، بچه را سقط کنیم. از بیرون دارو تهیه و در منزل اقدام به سقط کردیم. جنین سقط شد، اما جفت باقی ماند. حالا هم که به اسم بارداری پوچ، به بیمارستان آمده ام. 
متعجب، ناراحت و پریشان سکوت کردم و بعد از آن هم دیگر با او حرف نزدم. 
مدتی فکرم مشغول بود. با خودم می گفتم: شاید این بچه هدیه ای از طرف خداوند برای آن زن بود، تا جای برادر از دست رفته اش را پر کند؛ اما...
هیچ وقت صحنه ی روزی که مرخص می شد را فراموش نمی کنم. در کنار همسرش بی هیچ عذاب وجدانی و به سان یک قهرمان راه می رفت؛ گویی چه شاهکاری خلق کرده و گویا، آخرتی در کار نیست.
«... مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا...» (سوره مائده،آیه32)
«...هر کس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همة انسان‌ها را کشته...»